حاج ملا هادي السبزواري
398
شرح مثنوى
يك حكايت بشنو اى صاحب قبول در بيان عقل و جهل بو الفضول ن ندارد - ك 127 35 در بيان : به باء موحده و به تأخير عقل ، نه به « ميم » [ ميان ] و تقديم عقل . ( ( 3178 ) ) از وطن آورده اش پرسيد و گفت * و اندر آن پرسش بسى دُرها بسفت ن 350 19 - ك 127 37 وطن آورده اش : ( به « ها » ) ، يعنى پرسيد چه متاع از وطن آورده اى به جهت معامله . و گفت و شنود نمود . ( ( 3181 ) ) گفت تو چون بار كردى اين رمال * گفت تا تنها نماند آن جوال ن 350 22 - ك 127 39 رمال : جمع رمل ، ريگ . ( ( 3183 ) ) تا سبك گردد جوال و هم شتر * گفت شاباش اى حكيم اهل و حر ن 351 2 - ك 127 40 اهل و حر : به عطف . و حكمت به حسب كمال عقل فكرى ، و حرّيت به حسب كمال عقل عملى . ( ( 3184 ) ) اين چنين فكر دقيق و راى خوب * تو چنين عريان پياده در لغوب ن 351 3 - ك 127 40 لغوب : ماندگى . ( ( 3195 ) ) مر مرا زين حكمت و فضل و هنر * نيست حاصل جز خيال و درد سر ن 351 14 - ك 128 4 جز خيال : جز بىحاصلى . از قبيل تأكيد الدَم بما يشبه المدح است نظير قول قائل : تمتعى كه من از فضل در جهان بردم همين جفاى پدر بود و سيلى استاد و در ساختن وجه العرب او را ، به علت آن است كه علم و ادراك بايد موجب غنى و بىنيازى شود از غير حق . و ادراك در لغت هم يافتن است و او هيچ نداشت . ( ( 3199 ) ) يك جوالم گندم و ديگر ز ريگ * به بود زين حيلهاى مرده ريگ ن 351 18 - ك 128 6 مرده ريگ : معنيش گذشت . و از سلطان ابو يزيد نقل كرديم كه فرموده : « اَخَذتُم عِلمُكُم ميِّتَاً عَن ميَّتٍ وَأخَذنا عِلمَنا عَنِ الحَىِّ الَّذى لا يَمُوتُ » ( 1 ) . و اگر علم حيل باشد ، معلوم است كه وزنى ندارد . ( ( 3202 ) ) حكمتى كز طبع زايد وز خيال * حكمتى بىفيض نور ذو الجلال ن 351 21 - ك 128 8 حكمتى كز طبع زايد : چون قدح كرد در حكمت ، و حال آن كه از اجلّ صفات است :
--> ( 1 ) منبع يافت نشد . .